ملا حسين كاشفى سبزوارى

29

روضة الشهداء ( فارسي )

محنت غريبى و بىكسى پيش آمد . برخيز كه وقت افتراق است امروز * با محنت و درد اتّفاقست امروز اى ديده رخ وصال ديدى يك چند * خون بار ، كه نوبت فراقست امروز و چون آدم و حوّا با يكديگر روان شدند جبرئيل آمد كه اى آدم حكم چنين است كه دست حوّا بدارى و دام مواصلت او از دست بگذارى كه هر يك را به جانب ديگر مىبايد رفت پس آدم دست از حوّا برداشته و هر يك روى به طرفى آوردند آدم مىگريست و مىگفت وا غربتاه ! حوّا فرياد مىكرد و مىگفت وا فرقتاه ! ملائك متعجب ايستاده مىنگريستند و به غربت آدم و كربت حوّا مىگريستند و ايشان يكديگر را گم كردند نه اين را از آن خبر ، كه كجا مىرود و نه آن را از اين وقوف ، كه كجا مىبرند آدم به سر كوه سرانديب افتاد و حوّا بر ساحل درياى هند در موضعى كه آن را جدّه گويند فرود آمد آدم دويست سال بر سر كوه سرانديب مىگريست . ابن عباس ( رضى اللّه عنه ) گفته كه هرگاه آدم بهشت را ياد كردى بىهوش شدى نه از بهر بهشت بلكه براى خداوند بهشت جبرئيل به آمدى و دست بر سر آدم فرود آوردى تا به هوش آمدى و ندا رسيدى كه اى جبرئيل ! آدم را مونسى كن كه غريب است و چون جبرئيل خواستى كه برود آدم گفتى زمان ديگر باش كه غم دل با تو بگويم و دفتر اندوه خود بر تو خوانم و چون جبرئيل عزم رفتن كردى و از چشم آدم ناپيدا شدى چنان به ناليدى كه مرغان هوا را بر وى رحم آمدى و چندان بگريستى كه جويها از آب چشم او ، روان گشت . روزى كه چشم ما ز جمالت جدا بود * چندان كه چشم كار كند أشك ما بود و حوّا نيز بر ساحل جدّه مىگريست و ناله و زارى مىكرد روزى آدم از جبرئيل پرسيد كه اى برادر حوّا كجاست گفت بر كنار دريا از فراق تو مىگريد و از حال تو هيچ خبر ندارد آدم بىهوش شد جبرئيل سر وى ، بر كنار داشت ناگاه در آن بىهوشى حوا را ديد كه بر كنار دريا نشسته مىگريد و مىگويد « حبيبى آدم ! » اى دوست من آدم و اى مونس همدم « أ جائع أنت ام شبعان ؟ » آيا گرسنه‌اى يا سير ، آيا تو در خوابى يا بيدار ؟ آدم